شب من
|
| |||||
|
و اینک... در آغوش این شب پر ستاره ی تابستانی
| |||||
به نام بهترین یار
|
| |||||
|
و اینک... در آغوش این شب پر ستاره ی تابستانی
| |||||
کمی صبر میکنم
قبل از اینکه چشمانم مرا با خود به شهر خواب ببرند...
منتظر میمانم
صدایش از دور می آید
قطار افکار و خاطرات از دوردست جاده ی ذهنم در حال رسیدن است
کمی صبر میکنم ...شاید سوار بر آن از "حال" تلخ خویش به" گذشته" شیرینم برسم
اما نه...
انگار از هر پنجره اش که بیرون را نظاره میکنم ...تصویری جز سیاهی وتلخی بر صفحه چشمانم نقش نمی بندد...
انگار سوار شدن بر این قطار سودی نداری جز اینکه خواب را از چشمانم بدزدد ...
میخوابم ...

نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب، به تاریکی شبها، تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها، تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر، هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها، تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعهي این جام تهی را تو بنوش
"مشیری"

من آن سکوتم که در جواب معمای نگاه سبز تو
عشق را...
نه!
شهوت را...
نه!
جذابیت را
حجا میکند
و تو
سبزینهء رنگین کمان را به من
معرفی میکنی...
تفاوت همان است
که فرهنگمان میخواند
و من بی رنگم
که هیچ را میبسوم، مستانه!
و تو
...
و تو
...
و تو
آن نا آشنای همه رنگی
که نمی شناسم!
همیشه غریبه بمان
تا در رویای کنجکاویم
مرا به سرزمین تسکین برسانی
آشنایان مرا زجر میدهند.

آه
ای عشق ...
تو درجان و تن من جاری..!
دلم آن سوی زمان ؛
با تو آیا ؟
دارد وعده دیداری ؟
چه شنیدم ؟
تو چه گفتی ؟
آری؟...

دیگر کنون دیری و دوری ست
کاین پریشان مرد
این پریشان پریشانگرد
در پس زانوی حیرت مانده ، خاموش است
سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن
جمله تن ، چون در دریا ، چشم
پای تا سر ، چون صدف ، گوش است
لیک در ژرفای خاموشی
ناگهان بی اختیار از خویش می پرسد
کآن چه حالی بود ؟
آنچه می دیدیم و می دیدند
بود خوابی ، یا خیالی بود ؟
خامش ، ای آواز خوان ! خامش
در کدامین پرده می گویی ؟
وز کدامین شور یا بیداد ؟
با کدامین دلنشین گلبانگ ، می خواهی
این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد ؟
"اخوان ثالث"

...
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟...
"اخوان ثالث"

از مرز این زمستان خواهم گذشت
جایی کنار آتش گمنامی
" آن وام کهنه را به تو پس می دهم"
""تا همسفر شوی
با عابران شیفته ی گم شدن""
شاید حقیقتی یافتی...
همرنگ آسمان دیار من
شهری که در ستایش زیبایی!
دور از تو قهوه ای که مرا مهمان کردی
لب می زنم
و شاخه ی گل یخ را کنار فنجان جا می گذارم
چیزی که از تو وام گرفتم
مهر تو را به قلب تو پس می دهم
آری قسم به ساعت آتش
گم می کنم اگر تو پیدا کنی
این دستبند باز شد اینک
از دست تو که میوه ی سایش به واژه هاست ...

میگردم
مصرع به مصرع ؛ بیت به بیت ؛
میان تمام شعرهایی که در ذهن دارم ؛
خسته ام از زمزمه مکرر ترانه های غمناکی که از بر کرده ام ؛
اما نیست ،
نمی یابم ،
نمی یابم واژه ای که بتواند حال مرا برایت وصف کند ؛
تنها یک سخن :
"برکه بی تلاطم تن من تنها به یک امید شب را تا صبح به انتظار خورشید سحر میکند ،
تا از عبور تو و تنها با تلنگری از نگاه طوفانی تو فقط برای چند لحظه اسیر امواج شود ..."
